ابوالفضلابوالفضل، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

پسمل مامانی و بابایی

سی و سه ماهه ی من

سی و سه ماهه ی من، تولد سی و سه ماهه شدنت مبارک عزیزم، سی و سه ساله شدم و تو سی و سه ماهه، روزی رو ببینم که تو سی و سه ساله شدی و من شصت و سه ساله، وای چه زیاد!!! یعنی اون روز و مامان می بینه؟ من که امیدوارم و می دونم که می بینم... تو این روزای قشنگ اردیبهشت، دلم نمیاد که از هوای خوب لذت نبری، برای همین سعی می کنم هر روز هم که شده ببرمت بیرون... این روزا مناسبتهای زیادی داشتیم، چهاردهم تولد دایی وحید، پونزدهم سالگرد ازدواج دایی حسن و زندایی صبا که با سی و سه ماهه شدن تو همراه بود، و شونزدهم تولد عمه زهرا... همه مبارکه مبارک... چهاردهم بردیمت نمایشگاه کتاب که این تقریبا اولین سفر فرهنگیه تو بود... ...
15 ارديبهشت 1393

اردیبهشت با مامانی

اومدی می گی مامان قربون گوشت برم، قربون دماغت برم... می گی مامان به من علف می دی؟ من ببعیم... داری کارتون می بینی کل روز و تو خونه بودی می گی مامان خسته ام، می گم از چی مامان، می گی از نشستن... برای هندونه شعر می خونی هندونه ی گرد و خوشمزه ی من... بهت قول دادم ببرمت پارک ارم و باغ وحش، البته تبلیغهایی که تو تلویزیون می شد هم بی تاثیر نبود، شبش می گی مامان پس چرا صبح نمیشه، چرا خورشید خانوم بیدار نمیشه، خدایا روشنش کن صبح بشه، میری پیش بابا ازش می پرسی کی صبح میشه... صبح روز10 اردیبهشت هم به محض بیدار شدن خوشحالی کردی واسه رفتن به پارک... این عکسها هم تازه بدستم رسیده این میمون و ...
12 ارديبهشت 1393

بهار من...

بیدار شدم، بیداری، می گی مامان اسکلت دستاشو بهم میزد، می گم خواب دیدی، می گی بله... می پرسی مامان بانو چیه؟ قبض برق اومده می خونیش: بازرگان و مسافرت! آخه من موندم اینا رو از کجا میاری؟! بهم می گی مامان آی لاو یو سو ماچ... خارجیه من... 5 اردیبهشت اردوی عکاسی بود که خوب شد خاله مریم پیشنهاد داد تو رو هم بردیم، بهت خوش گذشت، ورده بود... با اشیا حرف میزنی، مثلا با ناخن گیرت، چاقو، آب، شلنگ... دیروز می گی شلنگ چرا آخه اینقدر عجله می کنی؟( موقع شستشوت تو دستشویی و عجله ی من در حین کار) اومدی می گی مامان از حیوانات وحشی می ترسم... خرچنگ هم دوست ندارم... می پرسیم مثلا ابوالفضل کی میای؟ می گی ساعت5... یه زم...
7 ارديبهشت 1393

مربای من

گل من عروس میشی؟ یا از این قبیل جمله ها، بعد میری یه دسته گل مصنوعی که رو میز عسلی هاست و بر میداری و برام میاری و می گی مامان ببین چه خوشبو... وسایلتو رو زمین پخش کردی، می گی مامان وسایلمو جمع کن، من کار دارم، کمرم درد می کنه، ببین دستام هم جوش زده!اینم توجیهی برای تنبلیته... اومدی می گی مامان فیس بوک برم!!! عاشق بازی با بچه های هم سنت هستی، که متاسفانه تقریبا از این نعمت محرومی... صدای بازیه بچه ها از تو شهرک میاد، می گی مامان هوا بهاری شده، توپتو برداشتی زدی زیر بغلت، می گی مامان منو آماده کن، برم بازی کنم میام در میزنم درو برام باز کن! حسابی جون دوستی، یه جاییت زخم بشه یا یه خون کوچیک بیاد دیدن داره اداهات... ...
1 ارديبهشت 1393
1